|
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسهلام عشقولانه انقده من الان خوششششششششحالم كه نگوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو اخ اگه بدونين چي شده؟ ديروز پسر دايي من به دنيا اومد !!! و همه داشتن نقشه سفر به مشهد رو مي كشيدن الا من چون كه كلاس دارم. ولييييييييييييي امروز خواهري از شمال زنگيد كه من مردم از تنهايي بيايين اينجا ديگه منم كه خوب كلاس دارم!! ني تونم برم كه شبا مي رم خونه دايي به احتمال زياد يعني هنوز متوجه نشدين من واسه چي دارم از خوشحالي مي ميرم؟!! خوب به خاطرمحمدم اگه بتونه بياد. لازم نيست بريم بيرون مي ياد پيشم.آخه بابايي از اون سري كه مشكل پيش اومد گفت : ديگه نبايد بريد بيرون هوووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دخملي ها دعا كنين مسافرت مامان اينا جور بشه اهههههههههههههههههههه فكراي بدبد نكنيدا .خونه خالي و از اين حرفا خوب از وقتي از تهران اومدم نديدم عقشم رو راستي اگه محمد تونست بياد. من لباس چي بپوشم هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نهار چي بپزم براش هان؟؟؟؟؟؟؟؟ دخملي ها تند زود سريع كمك كنيد خوب. اگه بشه پنجشنبه بايد بيادا زودي راهنمايي كنيد الهي من قربونت برم تازشم كلي نقشه هاي خبيث برات كشيدم محمد اي خدا يه روز آروم و قشنگ برامون بساز خدايا يه روز عشقولانه برامون بساز خدايا خدايا خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دوستون دارم اگه دوسم دارين دعا كنين بشه. روز خوبي بشه
سلام من اخمالوام. اوهوم چون كه از صبح كه اين پسر بد رفته سر كار ديگه ازش خبرندارم. نههههههههههه از ديشب ازش خبر ندارم. به لطف اين مخا*برات جيگر!!! تازشم آقا محمد خان خيلي بديييييييييييييييي (7.58) اس م اس ميدي و تمام.من كلي زود بيدار شدم تا حرف بزنم باهات بعد فقط يه دونه!! باشه تازه يه خبر داغ هم دارم براتون .من از امروز تحريم شدم شديد چون پول موبايلم اين ماه شده 78 هزار تومن بابا فرمودند : اس م اس. حرف زدن و غيره فرت! واقعي گفتا چيزي هم نميتونم بگم خوب حق داره واقعا جدا از پول شارژ گوشيم اين همه هم پول تلفن خونه مياد به خاطر نت اومدن من پس موبايلم به سلامتي مرد!! و اين يعني من هم مي ميرم بدون محمد. من داغون مي شم اگه با محمد حرف نزنم خوب. ممي دونم اگه از دوست جونيم بخوام همه چيز برام فراهم مي كنه اما خجالت مي كشم خووووووو خيلي هم از صبح ناراحنم .خيلي خيلي خيلي خيلي اصلا ميرم معتاد ميشم. دلگيرانه نوشت: محمدم .................................................. راستي دوست جون خان: كتابم فراموش نشود لوفا
سسسسسسسسسسسسسسسهلام مهلبوناي من امروز يه جورايي خيلي خوشحالم. يه جورايي سرحال و پر انرژي ام صبح كه محمدم پيام داد و بوسم كرد تا بيدار بشم اندازه يه پيام شارژ داشتم كه دادم و نرسيد كلي ناراحن شدم اما خوب پاشدم زندگيدم به هاني كه بياااااااااااااااااااااااااا منو ببر ددر دلم مرد اونم گفت بيا اينجا من ني تونم بيام بيرون منم شال و كلاه كردم پيش به سوي خونه دوستي كه چند سال رفيقته و هنوز نرفتي خونشون خولاصه رفتم و خونشون پيدا كردم و رفتيم طبقه پايين خونشون كه به قول هاني خونه خودشه!! تازه اين طبقه رو ساختن . هاني هميشه اونجاست حرف زديم. خنديديم. گردو خورديم. هندونه.نارنگي. چايي با آبنبات هلي كه من عاشقشمممممممممممم همشم از دوست جونم حرف زدم.هاني يه چيزي بهم گفت كه خيلي خوشحالم كرد گفت: بنفشه . محمد مثه يه هديه اس مراقبش باش. از دستش نده. خيلي مهربونه اين جوري كه تو ميگي بنفشه شايد به خاطر دل پاكته كه خدا محمد رو نصيبت كرده وگرنه اصلا تصور مي كردي يه روزي كسي رو دوست داشته باشي كه اين جوري تو نت باهاش آشنا بشي؟ بعد مثل مامان بزرگا گفت: بنازم قدرت خدارو!! چشام خيس شد يهو. خوشحالم كه خوشبختيم رو هه مي بينن. عشقم رو همه مي بينن. خوشبختم كه لازم نيست تضاهر كنم به خوشبختي! هاني بغلم كرد و گفت فسقلي خانوم اينا كه گفتم قشنگ بود كه چرا اين جوري شدي؟ اما هاني نفهميد كه گريه و شوق و عشق و شكر و سپاس همه تو چشام بود بگذريم راستي علووووووووووووووووووووووووووسي افتضاح بود! انقده علوس بيچاره رو بي ريخت آرايش كرده بودن آدم مي ترسيد وارد تالار كه شد من كه اخراي تالار بودم فقط چشماش رو مي ديدم!!! يه صورت ظريف و عروسكي تصور كنين كه دو تا چشم اندازه كف دست روش باشه!!! خووووووووو بي ريخت ميشه ديگه اين آرايشگر اخمخ نمي فهمه اين چيزارو؟ تازشم انقده سفييييييييييييييييييييييييييييد شده بود!! كلي دلم سوخيد واسش .آخه خوب عروس خيلي مهمه ديگه همه نگاها دنبال عروس اون شب تازشم كلي رقصيدم اما هيششششششششششكي به من شاواش نداد كه !! مي رقصما هي مي اين به اون شاواش ميدن به من نه منم به عروس كه دوست گفتم: خيلي فاميلاي لوس و بدي داريييييييييييييييي اوهوم بعدنشم به دوست جونيمم گفتم: قربونش برم . بهم گفت اون موقع كه برقصي همه بهت شاواش ميدن تازه اولين نفرم عشقت بهت ميده وليييييييييي موقع خدافظي يهو پاي خوشگل نازم پيچ خورد و تا رسيدم خونه ورم كرد. كلي درد كرد ماماني دعوام كرد كه خوب يه دقيقه بشين. انقده نرو برقص. تازشم محمدمم هي مي گفت چشمت نزنن!!! راسسسسسسسسسستي در راستاي خريد براي عروسي دوستم بنده صاحب يك گردنبند با نگين مشكي. گوشواره نگين مشكي. سنجاق شينيون. رژ لب. يه پيراهن مشكي كوتاه شدمممممممممممممممممممممممممم بابايي هم گفت: ديگه عروسي بي عروسي .اهههههههههههههههههه تو. اندزه يه عروسي خرج داري اين روزا خوشبختي رو با همه وجودم حس مي كنم . دلم ميخواد بدووم . جيغ بزن بگم خوشششششششششششششششششششششششششششششششبختم دلم ميخواد برم تو خيابون به همه اونايي كه مي خندن يا نارحتن يه لبخند بزنم بگم خوشبختي يعني امروز رو داشتن . پس تو هم خوشبختي دلم مي خواد به همه اونايي كه سرشون رو مي ندازن پايين و راه ميرن همش تو فكرن بگم:به جلو نگا كن . رو به رو بالاي سرت . خوشبختي اون پايين نيست. دنبالش نگرد همين كه روي پاهات راه ميري. نفس مي كشي فكر مي كني يعني خوشبختي دوس دارم به اون پيرمرد روزنامه فروش كه هميشه خط اخم رو پيشو نيشه بگم : بابايي تو هو خوشبختي كه تا حالا بودي و زندگي كردي و همه دوست دارن. خوشبختي كه با فروش چند تا روزنامه و اين چند تا اسكناس ريز و درشت آروم زندگي مي كني دلم ميخواد به مامانم بگم چه قدر خوشبخت وقتي شوهري مثل بابي من داره به بابام بگم چه قدر خوشبخته وقتي فرشته اي مثل مامان من كنارش به داداشي بگم خوشبختي كه دختري به اين زيبايي و ظرافت خدا بهت داده اييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي خدا من خوشبختم وقتي عشق تو ذره ذره وجودم زنده اس مررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررسي خداي مهربونم .مرسي
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوست جوني خوشگلم سسسسسسسسسسسسسلام دخملي هاي نازم خوبيد جيگر طلا ها؟ منم خوبم الان يك عدد بنفشه بانوي خوشمل تازه از آرايشگاه اومده ابرو قشنگ مي باشم دلم براتون تنگيده بودا اما به دلايلي بسسسسسسسسسسسس سياسي. امنيتي. اقتصادي. اجتماعي ...... ني تونم تند تند بيامو بنويسم خوشگلاي من.تقصير من نيست كه تازشم من فردا شب علوسي دعوتممممممممممم هوررررررررررررررررا . البته يكم سخته هاااااااااااااااااااااا آخه من حسسسسسسسسسسسساس كلي بايد فردا خودمو كشتونده كنم.خوشمل بشم و خوشش بگذرونم ديگه اين روزا خيلي فكرم درگير. به همه چيز فكر مي كنم .به همه اتفاقا و حرفا. به همه اتفاقاي ريزو كوچيك كه يه علامت سوال گنده ميشن تو ذهنم. قبلا خيلي نكته سنج و دقيق بودم. يه سالي رو خودم كار كردم تا اين اخلاقم رو عوض كردم. خيلي اذيت ميشدم وقتي ذهنم اين همه درگير بود بي خيالي بهترين درمان و شيوه بود و اينكه خودتي بزني به اوووووووون راه!!!!!!!! اما اين روزا دوباره درگيرم با خودم! با سوالام. چرا؟ چرا؟ چرا؟ اين روزا به اين فكر مي كنم كه خوشبختم چون كسي كنارم كه همه حساش رو به زبون مي ياره . هيچ وقت حس كمبود نداشتم . شاعرانه ترين و قشنگ ترين واژه هارو به كار مي بره وقتي من مخاطبشم از اين همه فاصله شبا منو مي كشه تو بغلش. مي بوسم. برام حرف ميزنه تا بخوابم
دلواپسي هاش رو. دلنگرانيهاش. عشقش.مهربونيش. دلخوريش ذوق كردنش رو همه همه رو بهم ميفهمونه برام كتاب پست مي كنه. كارت پستالاي مينياتور استاد فرشچيان رو برام پست مي كنه. شعرام رو استادانه نقد مي كنه. بهم گوش ميده. منو ميشنوه. مي فهمه. به جرات ميگم تو دنياي من كسي جز محمد نم يتونه منو بفهمه. كافيه يه جمله بگم و اون تو هزار توي ذهنم پرواز مي كنه دوسش دارم. اون قدر كه اندازه اي و شكلي براي دوستداشتنم نمي تونم متصور بشم صبا كه با بوساش بيدارم مي كنه تو خيالم محكم بغلش مي كنم و يه لب 30 ثانيه اي گنده ازش مي گيرم!
عشقولانه هاي زندگي دونفرمون رو دوست دارم . وقتي ميري سينما حسوديم ميشه و بهت ميگم و تو جواب همه حسوديام ميگي من مال تو حسود من دلم مي لرزه. وقتي بستني مي خوري بهت ميگم خيليييييييييييييي بدي منم مي خوام ميگي: منم تورو مي مي خوام شيمكوئه من . وقتي ميگي دوس دارم رو كاناپه باشم و تورو بكشم تو بغلم و باهم فيلم ببينيم من اينجا ميميرم از خوشحالي داشتنت وقتي صبح زود روزي كه قرار استراحت كني ميري بيرون و كلي ميگردي تا پاستيلايي كه دوس دارم برام بخري من عاشقت ميشم وقتي حساسي كه حتما بهترين چيز رو برام بخري مي پرستمت وقتي پشت ميز ميشينيم تا نهار بخوريم و تو با دستمال كاغذي ميز رو. جلوي دست من رو پاك مي كني . شكر ميكنم خدا رو كه تورو بهم داده وقتي مي خوام برم ارايشگاه ميگي تو زيباتريني . همون لحظه با همه وجود م يخوامت وقتي قهر ميكنم. ناز ميكنم . لوس ميشم تو عاشق تر ميشي وقتي فيلم مي بينيم و هر وقت نگات مي كنم مي بينم داري منو نگا مي كني وقتي هر با ريه شاخه گل رز خوشگگگگگگگگگگگل برا مي ياري وقتي اون قد خوبي كه همه چيزو ميتونم بهت بگم وقتي اون قدر ........................ اينا همه عاشقانه هاي زندگي دونفره ماست كه من دوسشون دارم همه اين عاشقانه ها رو دوست دارم و قدرشون رو مي دونم. آره بهترين منو مردمن قدر بودن و عشقت رو خوب مي دونم همه اينا يعني تو دوسم دارم. يعني عاشقيم. يعني هميشه هستي همه اينا يعني مهربونيييييييييييييييييييييييييييييي. مهربون مني يعني مال خود خود خود خودمييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي محمدم .عزيز دلم. خوب من. گل من. زنبورك من. شيرين من . قدر لحظه لحظه هاي زندگيمون رو مي دونمممممممممممممممممممممممممممممممم آخ كه من عاشششششششششششششششششششششششششششششقتم پسر دلم برات تنگوليده ها شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددديد عشقولانه نوشت: باوركن ترو از پاستيلام بيشتر دوست دارم. به خداااااااااااااااااااااااااااااا بووووووووووووووووووووووووووس نازنين من براي هلن نوشت: عزيز دلم اصلا پستات رونمي تونم باز كنم .پسوردت رو عوض كردي آيا؟ شيرين نوشت: شيرين جونم من هميشه بهت سر مي زنم خانومي مطمئن باش مي خونمت آلما نوشت: خواهري مهربونم هر بار كه مي يام مي خونمت و كلي هم دوست ميدارم گيتي نوشت: من عاششششششششششششششششقتم دخملي ناز سانيا نوشت: خانومي نرم و نازك من تو هم كم پيدايي مثل من . خوبي خانومي؟ و براي همه نوشت: به خدا همتون رو مي خونم و دوستون دارم اونم خيلي خيلي زياد
مي سپارم خودم را به تقديري دور قدم ميزنم ميان بهت سرخوشم!! مي دانم كه نمي دانم نامعلوم را دور را دير را شايد و اگر را همه را خوب مي دانم من قدرت بي انتهاي عشق را خوب مي دانم اما نمي دانم كه مي دانم نمي دانم سرخوشم مي گذرم از روزهايي كه چون لحظه هايم مي گذرند دلگيرم از نيلوفري كه درونم زنده است از بنفشه اي كه بر چين دامنم مي رقصد دلگيرم از خودم كه خودم نيستم دلگيرم از تو كه نيستي از آغوش خالي و سردم دلتنگم از آرزوهاي دوتايي دلتنگم نه.. دلم گرفته شايد از اين عدد زوج كه بوي تنهايي دارد دلم گرفته از خودم از نيلوفر پنهان از نيلوفر از خودم نيلوفري سرشار نيلوفري تهي ديروز و امروز چه ديروزي بود من عشق را مي دانم تو را هم خوب مي دانم رهايي عشق را خوب مي دانم عشق ........ عشق نه دوستداشتن را دوست تر دارم. دوست داشتني به قيد براي تو كمي دلگيرم و كمي دلنازك و كمي دلم گرفته و هر چه مي كشم از اين دل كافر و .. است كه بيچاره ام كرده روزهايتان سرشار عطر آغوش كسي كه دوستش داريد لحظه هايتان مملو از بخند. نگاه. شانه.بوسه.دست.رها رها رها دوستون دارم اسمم تو مكتوبم بود اما همون اسم قبلي صدام كنين لطفا ببخشيد كه نمي تونم كامنت بزارم همتون رو مي خونم و به يادتونهستم برام تو اين روز قشنگ دعا كنين .انشا الله به حق همين روزقشنگ و عزيز هر چي آرزو دارين بهش برسين مهربانوي خوشگلم الهي كه خوشبخت بشي و در پناهش هميشه شاد خانومم علوسيت مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارك
چند وقت پيش شايد يك سال پيش اين مطلب رو تو مجله موفقيت كه هميشه مي خونمش خوندم يادمه او رو بي اختيار اشك ريختم امروز خيلي اتفاقي تو وب ده سال انتظار خوندمش. مي زارمش شما هم بخونيد براي پرستوي عزيز: دوست خوب و خواننده خاموش وبلاگم. عزيزم من اگر كامنت رو خصوصي براي شميم نزاشتم دقيقا م يخواستم كاري رو بكني كه كردي يعني بياي و برام بنويسي. خانومي اينجا يا بهتر بگم وبلاگاي ما پر از حرفاي خصوصي ماست اگه كسي بايد بگه خواننده منه يا يكي ديگه و بر حسب اعتماد به ما بهش پسورد بدن قشنگ نيست گلم قلم خوبي داري. روون مي نويسي و ساده بااعتماد به نفس بنويس بزار اين رابطه دو طفه شكل بگيره. تو ماهارودوسداري خوب وقتي برامون بنويسي ما هم تو رو دوست خواهيم داشت خانوم خوشگله بنويس نوشتن اولين راه ارتباطي آدما بوده و به عقيده من قشنگ ترينشون هست از اين به بعد منتظر كامنتاي نازت هستم.اين جورياعتماد شكل مي گيره.بووووووووووووووووووووووووس داستان اون
شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو
عوض کردم و بعد بهش گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم. اون هم
آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي
چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي
شد. هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده
بود, باهاش صحبت مي کردم. موضوع اصلي اين بود که من مي خواستم از اون جدا
بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم, از من پرسيد چرا؟! اما
وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج
مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي.اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دايم
گريه مي کرد و مثل باران اشک مي ريخت, مي دونستم که مي خواست بدونه که چه
بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختي مي تونستم جواب قانع کننده
اي براش پيدا کنم, چرا که من دلباخته يک دختر جوان
به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت
ها بود که با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد
شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه
رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک
غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم که اون 10 سال از عمرش
رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من
کرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره
اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من
اين گريه يک تخليه هيجاني بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا مي
افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم که يک نامه روي ميز
گذاشته! به اون توجهي نکردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم.
وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتي اون رو خوندم ديدم
شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به جز اين که در اين
مدت يک ماه که از طلاق ما باقي مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه
در اين مدت يک ماه تا جايي که ممکنه هر دومون به صورت عادي کنار هم زندگي
کنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي
داشت و همسرم نمي خواست که جدايي ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! اين مسئله
براي من قابل قبول بود, اما اون يک درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته
بود که به ياد بيارم که روز عروسي مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و
به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در يک ماه باقي مونده از زندگي
مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست
هام بگيرم و راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فکر کردم حتما
داره ديونه مي شه. اما براي اين که اخرين درخواستش رو رد نکرده باشم
موافقت کردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف کردم اون
با صداي بلند خنديد گفت: به هر بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست
داره چه حقه اي به کار مي بره. مدت ها بود که من و همسرم هيچ تماسي با هم
نداشتيم تا روزي که طبق شرايط طلاق که همسرم تعيين کرده بود من اون رو
بلند کردم و در ميان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي
رفتار مي کرديم و معذب بوديم. پسرمون
پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه
مي بره. جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي کرد, از اتاق خواب تا اتاق
نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت رو طي کرديم. اون چشم
هاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو!
نمي دونم يک دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در
اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم
تنها سوار ماشين شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمي راحت
تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو استشمام کنم. عطري که مدتها بود از
يادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافي توجه
نکرده بودم. انگار سالهاست که نديدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه
شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته
بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاکستري ظاهر شده بود! براي لحظه اي با
خودم فکر کردم: خدايا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتي اون رو روي
دست هام گرفتم حس نزديکي و صميميت رو دوباره احساس کردم. اين زن, زني بود
که 10 سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس
کردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوباره اين حس زنده شده و
دوباره داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي
نگفتم. هر روز که مي گذشت برام آسون تر و راحت تر مي شد که همسرم رو روي
دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوي تر شده.
همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي کرد. يک روز در حالي که چند دست
لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هيچ کدوم مناسب و اندازه نيستند.با
صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توي
اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود که من اون رو راحت حمل
مي کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد,
ضربه اي که تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج
رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم
و سرش رو نوازش کردم. پسرم اين منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و
راه ببره تبديل به يک جزء شيرين زندگي اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره
کرد که بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو
برگردوندم, ترسيدم نکنه که در روزهاي آخر تصميم رو عوض کنم. بعد اون رو در
آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون
مسير هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي.دستهاي اون دور گردن
من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي کردم, درست مثل اولين روز
ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي
آخر رو بردارم. انگار ته دلم يک چيزي مي گفت: اي کاش اين مسير هيچ وقت
تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي که همسرم در اغوشم بود با
خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديکي در
زندگي مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگي
کردم, وقتي رسيدم بدون اين که در ماشين رو قفل کنم ماشين رو رها کردم, نمي
خواستم حتي يک لحظه در تصميمي که گرفتم, ترديد کنم. "دوي" در رو باز کرد,
و من بهش گفتم که متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به
من نگاه مي کرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فکر نمي کني تب داشته
باشي؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين
منم که نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست
بدم. زندگي مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يک ماه
گذشته هيچ کدوم ارزش جزييات و نکات ظريف رو در زندگي مشترکمون نمي
دونستيم. زندگي مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر اين که عاشق هم
نبوديم بلکه به اين خاطر که اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم
که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه
گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته
باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي که فرياد مي زد در
رو محکم کوبيد و رفت. من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل
فروشي رفتم. يک سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش
پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟ و من در حالي که لبخند مي زدم
نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي کنم, تو روبا
پاهاي عشق راه مي برم, تا زماني که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....
بند بند وجودم درد ميكنه. سرما تا مغز استخونم نفوذ ميكنه روي مبل نشستم و پتو رو كشيدم روم .پاهامو جمع كردم تو تنم و فقط يه ذره از دستم بيرون و دارم باهات حرف ميزنم . يعني اس م س ميدم يه عالمه حرف دارم . يه عالمه سوال . يه عالمه اضطراب از وقتي گفتي آخر پاييز بهم ميگي . قطعي حرف ميزني دلم لرزيد. ترسيدم. هول كردم. ذوق كردم.جيغ كشيدم يه دنيا حس كه سرازير شد تو وجودم حالم بد . مريضم . مي دوني اين روزا چه قدر بي تاب ميشم وقتي اين درد لعنتي مي پيچه تو وجودم دستم درد مي كنه.هروقت فكر وخيال مي كنم .هر وقت عصبي ميشم درد مي گيره ازت سوال ميكنم.مي خوام جوابم رو بدي چون برام مهم . كار داري . جواب ميدي و كار مي كني. ميفهمم داري كاري انجام ميدي اما خودخواهم سوال من مهمتر از قضا يه اس مهمت نميرسه به من.(دود ميشه ميره هوا) و تو ميري بيرون چون كار داري دلم مي شكنه. دلم ميگيره اين جور وقتا بدتر از هميشه ام. دل نازكم. دست من نيست اونيكه خلقم كرد اوني كه زن آفريد منو. اوني كه از جنس شبنم و ياس آفريد منو دلمو نازك آفريد مي شكنم بي صدا . دورم شلوغه و من تنهام. چه حس مزخرفيه وقتي بين چند نفر تنهايي چنگ مي ندازه به وجودت تو مال مني اينو با همه وجود حس ميكنم . مي خوام مال من بموني اينو با همه وجودم مي خوام. م يخوام همه كارايي كه دوس داريو سر زنده نگهت ميداره انجام بدي م يخوام مثل قبل داستان بنويسي. شعر بگي. مي خوام مقاله بنويسي. نقد كني. سمينار و جلسه و ميز گرد بري . م يخوام بدرخشي . مي خوام همه بدونن اوني كه پارسال مقالش برگزيده شد تو بودي تويي كه مال مني. تويي كه مال مال مني من همه اينارو م يخوام . اما تنهايي و دور شدن رو نمي تونم كه بخوام از همديگه دلخوريم من شروع كردم گله كردن. اما عزيز دل بنفشه. بهترين من. خوب من . ازت خواستم اون حرف رو نزني .گفتم : منظور من نيست و مثال زدم برات كه اگه بخوايم اين جوري برداشت كنيم از حرف هم پس تو هم به من گفتي دروغ مي گم!! اما باز دوباره تو اس بعدي همون حرف روزدي.(دود شد رفت هوا) برا همين بود كه ناراحت شدم چون ازت خواستم تكرارش نكني.چون برا خودم حلش مي كردم. ميگفتم: اس م س خوندنش شايد سخت باشه. شايد لحن خوندنمون اشتباه بوده. اما تكرارش قشنگ نبود. من اشتباهم رو تكرار نكردم تو پيام بعد مي دوني چيه محمد نود درصد دلخوري هاي ما تو دوراني پيش مياد كه من به خاطر وضعيت جسميم عصبيم و بارها اينو بهت متذكر شدم اما تو فراموش ميكني هميشه ازت هر چي خواستم. هر كمكي كه خواستم . هر همفكر كه خواستم بودي. هميشه باهام بودي كنارم بودي. ازت م يخوام اين روزا هم كنارم باشي دوباره تو بودي كه اومدي اس دادي بعد دلخوريمون من بي نهايت ازت ممنونم مي دونم سخت شروع كردن.من توانش رو ندارم اما تو هميشه عاشق تر بودي دلم هواي بوسيدنت رو. مي خوام سرم رو بزارم رو شونت . تو رانندگي كني و با هم فقط بريم بريم و بيرم مي خوام با هم بخنديم. مي خوام با اون چشاي شيطونم نگات كنم مي خوام هي تند تند بوست كنم آقايي من . همدم من. مهربون من . دوستدارم مغرور نيستم اينو هيچ وقت بهم نگو حتي تو دلت سختم . همين بنفشه بدون تو مي ميره ها اگه مردم خونم افتاد گردنت نگي نگفته بودي خدا جوني:فوت كن بزار اخر پاييز زود برسه
سسسسسسسسسام به همه مهلبوناي خودم اين چند روزه كارت اينترنتم تموم شده بود و منم يه روزش مريض بودم يه روزش تعطيل بود و يه روزش كار داشتمو نشد كه بروم بيرون و تا شوشو جونمم بره بخره اييييييييين همه روز طول كشيد اسسسسسسسسسسسسساسييييييييييييييييييييييييي اين چند روز حال روحي و جسمي خوبي نداشتم تنها دلخوشي اين روزام كتابايي بود كه خوندم و بودن تو كه تنها همدم و همراز و همنفسمي فداي تو بشوم من تازشم جيگري برام كتاب فرستاد و من خوردم كتابشو. اون لحظه اي كه اون دو تا دختر كولي وارد قصه شدن انگار رنگ لباساشون اون فيروزه ايو سرخابي يه دفعه پاشيده شد تو داستان برام جالب بود اون جريان روبان هايي كه ميرقصيدن با هر موج اون دو تا اون قضيه تازشم مي خواي يه كتاب ديگه برام بفرستي من عاشششششششششششششششششقتم اين روزا دلنگرانم. دلنگران اين دوري . اين فاصله و چه قدر دلتنگ تر از هميشه ام شايد نگم بهت هر روز شايد به روي خودم نياروم . مثل هميشه ام شايد اما بد جوري بي قرارم دلم آرامش بودن با تو رو مي خواد محمدم به خاطر همه اين لحظه هاي قشنگ ممنونم تا حالا اين جوري نبودم. دلتنگي برام حد داشت. دوست داشتن برام يه مرز خاصي داشت اما حالا كه هستي فقط دوست دارم همين . اميد من. خواستني من مي دوني اين روزا دارم بيشتر از هميشه بودن با تو رو تجسم مي كنم مي خوام اگه قرار زندگي كنم با تو زندگي كنم محمدم مرسي كه ميزاري دختر كوچولو لوس بشم مرسي كه وقتي يهويي مثلا بزرگ و منطقي ميشم دركم مي كني مرسي گلم كه ميدوني بهت احتياج دارم و هميشه هستي يه چيزي بگم.وقتي پيشمي م يخوام كوچولو كوچولو باشم. مي خوام تو مواظبم باشي. م يخوام همه حواست به دخملت باشه. كيف مي كنم وقتي بغلم مي كني. تازه ميشم وقتي نازم ميكني. سبز ميشم و قتي نگام ميكني. اييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي خدا من عاشق اين پسره ام به خودت قسم
سههههههههههههههههههلام دوست جونياي خودم نمي توني
سلام دوستاي خوبم دارم ميرم يه سفر 10 يا 15 روزه ميرم سمنان و بعدتهران خوشحالم خيلي.بعد زا مدتها بودن كنار كسايي كه دوسشون دارم ديدن محمد برام شده بود آرزو ديگه! دارم ميرسم به آرزوم دلم ميخواست بچه هاي وبلاگي رو هم مي ديدم اما خوب فكر نكنم كه بشه خيلي دلم ميخواست گيتي وآلما رو ببينم و شميم رو و البته همه همه رو دعا كنيد روزاي خوبي داشته باشم دلم واسه كنار محمد قدم برداشتن تنگ شده واسه نگاه مسقيم به چشماش و گرفتن دستاش دارم ميرم مي يام و مي نويسم فردا ميرم راستي هلن جونم كامنت خصوصيت رو خوندم خانوم اما نميدونم چرا نتونستم لينكت كنم!! شميم گلم نشد برات كامنت بزارم امروز باز نكرد صفحه كامنتت رو مي توني از هلن يا آلما يا گيتي پسوردم رو بگيري خانومي ببخش اما واقعا باز نشد دوستون دارم و به خدا مي سپارمتون محمدم دارم مي يام بعد از مدتها دوباره با تو بودن برام قشنگ ترين لحظه ها رو مي سازه من بي تاب و بي قرارتم وشكر و شكر و هزاران بار شكر كه تو هستي .هستي و مال مني .مال مني و عاشقمي عاشقتم اميد من بود و نبود من مييييييييييييييييييييييييي پرستمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
|
About![]()
من بنفشه بانوام 24 سالمه
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 Links
می میرم برات مننننننننن(گيتي خوبم)
برای تمام همسران,به نمایندگی از همه مردان زمین |