تبليغاتX
*بنفشه بانو و دوست جونش*



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


*بنفشه بانو و دوست جونش*

بودنت را مي نويسم تا هرگز فراموش نكنم بي تابي لحظه هاي عاشقانه ام را




يه حسي تو نرماي بارون پاييز هست كه تو سردي بادشم هست

من زاده بهارم اما هر سال پاييز همون موقع كه انگشت زمان نشونه رفت رو رنگ به رنگ كردن برگا منم تغيير

مي كنم. رنگ ميدم.رنگ مي گيرم

اين روزا حس مي كنم دارم عوض ميشم و چه قدر خوشحالم!! از اين كه هستم راضي نيستم

سخت اعتراف كردن بهش اما دلم مي خواست خيلي فرق داشتم با چيزي كه الان هستم.نه . الانم خودم رو

دوست دارم. به قول محمد خودشيفته ام! واقعا خودم رو.روحم رو. تنم رو دوس دارم اما...

هميشه دوس داشتم درس بخونم اما نخوندم.نشد.

هميشه عاشق كتاب بودم .يادمه راهنمايي و دبيرستان از كتابخونه مدرسه هميشه چند تا چند تا كتاب

مي گرفتم با اينكه همه اجازه داشتن يكي بيگرن اما من فرق داشتم چون مسئول اونجا انگار چشماي مشتاق

منو مي ديد. اما يه مدت خيلي دور شدم از كتاب. دلم ميخواد كتابايي كه مي خونم تو كتابخونه خودم باشن

واسه همين تعدادشون خيلي كمه!!!

شعرام رو دوس داشتم. داغ بودن .گاهي زيادي بي پروا. زنانگي شعرم منو تا حد جنون مي برد اما چند وقتيه

ديگه نمي تونم مثل قبل باشم. عوض شدم!

از قالب زن كدبانوي. مهربون. آداب دان نمي دونم چي چي خوشم نمياد. يعني تو قالب من سركش نمي گنجه

يادم اينو هميشه به دوستام مي گفتم اما الان همون جوري ام!!!! 

 عاشق سواركاري ام. تير اندازي با كمان. عاشق اسكي ام. عاشق ليز خورن روي برف.جيغ كشيدن . خيس

شدن.شيطنت. عاشق خنديدناي يواشكي. مسخره كردن پسراي موسسه بغلي. عاشق روزايي كه سفالگري

ياد مي گرفتم و يه پسر از موسسه بغلي اومد تا برامون لوله كشي آب بكنه تو كلاس و من نشستم پشت

چرخم و با چنان شتابي چرخوندمش كه پشت لباس پسره پر گل شد!!! عاشق اون روزايي كه تو كلاس به روسري آبي مشهور شدم (آخه روسريم آبي بود ديگه)

عاشق اون دختري ام كه تو وجودم دست وپا ميزنه ومن به زور ميخوام خفش كنم!!

همون دختر كاپشن قرمزي كه شيطنت نگاهش .خنده هاي بي امونش. پدر معلماي مرد دبيرستانو دراورد!!

عاشق اون دختري ام كه همه بچه ها نامه هاي عاشقانشون رو مي دادن اون بنويسه و اون چه قدر به

دوستاي خلش م يخنديد بااين همه دوست پسر جور واجور

عاشق اون دختره ام كه وقتي بچه بود از هيچي نمي ترسيد يكم كه بزرگ شد از همه چي ترسيد!

عاشق اون دختره كه وقتي واسه اولين بار ابروهاشو برداشت واصلاح كرد بي هيچ آرايشي همه گفتن كپي ه

هندي ا شدي

عاشق اون دختره ام كه توكلاس طراحي لباس استادش همش ازش م يخواست موهاشو باز بزاره بهش ميگفت تو دختر هندي كلاسمي!

عاشق اون دختره كه رو زانتياي پسر دانشجو واحد بغلي چشم و ابرو كشيد!

عاشق اون دختره كه زمستونا كلاه مشكيبا  خطاي قرمز سرش مي كرد ولپاشو مي نداخت بيرون!!

من عاشق اون دختري ام عاشق كتوني سفيد بود و قتي فيلم دختري با كفش هاي كتاني اكران شد .كفش

كتوني سفيد پوشيد ورفت فيلم رو ديد.

عاشق اون دختري ام كه غرورش براش مهمتر از همه چيز بود.

عاشق اون دختره ام كه ساعت 5 صبح تو زمستون با دوتا دوست ديونه تر از خودش مي رفت كوه و يه روز از ترس يه مرد احمق ترسيد و ديگه نرفت!

عاشق اون دختري ام كه مرد براش فقط مرد بود.! يه موجود كه شايد كمي متفاوت بود همين.

هيچ وقت قبول نداشتم مردا قوي ترن چه احساسي چه جسماني الانم اعتقادم همينه!

من چه قد عاشق خود قبليمم!!!

اين روزا دارم بر مي گردم به قبل. اما وقتي مثل اون روزا مي خندم بهم مي گن بزرگ شدي! شيطون كه

ميشم بهم مي كن خانوم شدي! خانوم. آره خانوم شايد كتاب خانوم باعث يه تلنگري بزنم به خودم



ميدونم اين پست طولاني و درهم بود ببخشيد اما نياز داشتم به نوشتنش.

كتاب خانوم . امينه. شب هاي تهران نهايت قدرت قلم بود و زيبايي

آسيهء شب هاي تهران آرزوي نوزده سالگي من بود!!! كاش ارزوم رودنبال كرده بودم شايد..


+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت22:30توسط بنفشه بانو | |




سلام

من الان كلي حالم داغونه ها . معلوم نيست؟    

سرم . چشمام. دلم. كمرم درد مي كنه weirdsmiley1.gif : 28 par 31 pixels.             

اما مهم نيستا چون مال خاله پري جونه!!! اما دلم بد جوري گرفته. دلم مي خواست پيشم باشي نياز دارم به

بودنت. صدات. حرفات. مي خوام پيشم باشي و دلداريم بدي    

به زور چشمامو باز نگه داشتم بس كه سرم درد مي كنه اما دلم درد دل مي خواست اومدم اينجا

محمد چرا نيستي ؟ چرا دوري؟

نميدونم چي م يخوام بنويسم .اما بدجوري داغونم

راستي گلم بهشت خاكستري رو نخوندم گرچه داستانش برام جالب بود اما جلو نمي رفت. خستم مي كرد

روي ماه خداوند رو ببوس رو اما خوندم و تموم كردم.       يادم سوال و ترديد خودم افتادم

اينكه بچه تر كه بودم همش از خودم مي پرسيدم. خوب همه مارو خدا افريده همه جهان رو هم خدا آفريده

خدا زن و بچه و مادر پدر نداره. اگه همه چيزوخدا آفريده پس خدا خودش چه جوري به وجود اومده؟

يادم از معلم ديني مون تو راهنمايي پرسيدم و اون يه نگاه وحشتناك تحويلم دادو گفت: ادم مومن  و مسلمون

هيچ وقت به وجود خدا شك نمي كنه بگير بشين و من تا حالا نشستم!!!       

هييييييييييي دلم خيلي كوچولو شده.يعني دلم بچه شده. دلم يه هديه غافلگيرانه ميخواد blastpresenty.gif : 126 par 104 pixels.

نمي دونم چي مي خوام اما مي خوام ديگه

گاهي حس مي كنم چه خوبه كه سركار بري خلاص ميشي از اين همه يك نواختي اما اينجا تو اين شهر

كوچيك با  اين حقوقا ترجيح ميدم خونه بمونم!! چي ميشد هر ماه پول مي اومد تو حسابم هان؟ xspace_goldshine.gif : 34 par 31 pixels.      

منم بابا لنگ دراز ميخوام. با اون سكه هاي طلا كه واسه هديه عيد براش فرستاده بود .پنج تا بود!! اندازه پنج

تاي بچگي كه محمدم يادم آورد چه قدر زياده .ببينم وردي .ذكري .جادويي چيزي بلد ندارين براي اينكه هر ماه

پول بياد حساب من؟ singoalla.gif : 39 par 32 pixels. شوخكي هم نگفتما

هي دارم مي ميرم خدا تمام بدنم درد مي كنه الانه من اين مدليم       

ديگه برم

هر چي سعي م يكنم نم يتونم زنگ بزنم به محمد م يدونم اونم نتونسته شماره منو بگيره. واقعا اين مملكت داغونه

در مورد اون جادو و و رد جواب بدينا اصلنم قهر مي كنم باز من سوال بپرسم بيام ببينم هيچ كي جواب نداده!!

 

                                  گلم . خوشگلم. عزيزم خيلي دلتنگتم خيلي

                                           محمدم كي دوباره مي بينمت ؟

                                                           دوست دارم همين

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت22:11توسط بنفشه بانو | |


يه سلام پر شور پر عشق پر ناز براي همه شماهايي كه دوستون دارم Hello     


بله امروز صبح زود مامان اينا رفتن .منم پاشدم زنگيدم به محمدم كه كجايي؟


الهي قربونش برم من كه انقده ماهه. تو جاده بود .البته دير رسيد آخه تصادف شده بوده تو جاده!!

سه .چهار باري بهش زنگيدم تا رسيد

وقتي رسيد زنگزد بهم. منم گفتم درو باز مي زارم خودت بيا تو!!     

رفتم تو هال واستادم منتظرش. پريدم بخلش. بوووووووووووووووووووووووسش كردم. فداش بشم مننننننننن     

اومديم تو و اون گفت من جيش دارم كجااااااااااااااا برم  teehee2.gif : 33 par 31 pixels.   . اولش م يخواستم نزارم بره!!gotcha.gif : 62 par 48 pixels. بعد

ديدم گناه داره خوووووو 

تازشم نهار ماكاروني درستكردم كه عقشم دوست داره ببخش اگه زياد خومشزه نشده بود

تقصير خودته خوب همش منو بغل كردي       داشتم آشپزي مي كردم نزاشتي من غذا بپزم   .

عقشم برا پفك و پاستيل و يه عالمه كتاب آورده بود آخ جونمي جوووووون

همشم شيطوني كرديم laugh2.gif : 19 par 20 pixels.   مثلا مي خواستيم بچه هاي خوبي باشيم

اما نميشه كه عشقت كنارت باشه بعد هي شيطون گولت مي زنه samvetesmiley.gif : 72 par 32 pixels. 

بعد نهار پتو اوردم كنار بخاري تو دل هم دراز كشيديم.آخ دلم خواب مي خواست اما محمد شيطون نزاشت كه

هي بوسم كرد.گفت من اينجام خواب بي خواب varulv.gif : 33 par 28 pixels.

بهش ميگم محمد نكنه ني ني دار بشم   pregnsmiley.gif : 27 par 35 pixels.  .بچم چشماش گرد شد.ميگه واسه چي ؟!!!! چه جوري؟!!!

مگه من كاري كردم؟!!!!!!!!!!    

روز خوبي بود

موقع خواب خرسيم رو هم آوردمteddysmiley2.gif : 32 par 23 pixels.. محمدم قهرآلو شد گفت بزارش اون ور اونجا جاي منه واسه چي بغلش

مي كني ؟ خوب من عادت دارم  چي كا ركنم

اما واقعا تو آغوش كسي كه دوسش داري بودن. اينكه بي دغدغه سرت رو بزاري رو سينش. نگاش كني و

ببوسيش. باهاش آروم حرف بزني بزرگترين لذت دنياست


ديگه نمي تونم بنويسم

كار داشته بيدم

بعدا مي يام

 عزيز دل بنفشه بانو مواظب خودت باش. تو برام خيلي با ارزشي

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس  ×                        

   خداييش خيلي اين باحاله ها   shehumper.gif : 70 par 31 pixels.!!!!!!!!   بي ادب!

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت18:20توسط بنفشه بانو | |


سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسهلام عشقولانه         Hello                         

انقده من الان خوششششششششحالم كه نگوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو    

اخ اگه بدونين چي شده؟

ديروز پسر دايي من به دنيا اومد !!! babyboy.gif : 14 par 21 pixels.     نه واسه اين خوشحال نيستم كه. ديرو زخونه ما كلي شلوغ بود

و همه داشتن نقشه سفر به مشهد رو مي كشيدن   الا من چون كه كلاس دارم.

ولييييييييييييي امروز خواهري از شمال زنگيد كه من مردم از تنهايي بيايين اينجا ديگه منم كه خوب كلاس دارم!!

ني تونم برم كه  پس ماماني و بابايي تصميم گرفتن دو تايي برن و بنفشه بانو رو تهنا بزارن خونه كه البته

شبا مي رم خونه دايي به احتمال زياد       بار اول كه مي خوام تنها باشم

يعني هنوز متوجه نشدين من واسه چي دارم از خوشحالي مي ميرم؟!!

خوب به خاطرمحمدم

اگه بتونه بياد.  لازم نيست بريم بيرون مي ياد پيشم.آخه بابايي از اون سري كه مشكل پيش اومد گفت : ديگه نبايد بريد بيرون     

هوووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  Happy Dance     Happy Dance 

دخملي ها دعا كنين مسافرت مامان اينا  جور بشه   

اهههههههههههههههههههه فكراي بدبد نكنيدا   .خونه خالي و از اين حرفا

خوب از وقتي از تهران اومدم نديدم عقشم رو    goodsigh.gif : 34 par 34 pixels.     

راستي اگه محمد تونست بياد. من لباس چي بپوشم هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نهار چي بپزم براش هان؟؟؟؟؟؟؟؟ 

     

دخملي ها تند زود سريع كمك كنيد خوب. اگه بشه پنجشنبه بايد بيادا

زودي راهنمايي كنيد 

الهي من قربونت برم

تازشم كلي نقشه هاي خبيث برات كشيدم محمد          

اي خدا يه روز آروم و قشنگ برامون بساز

خدايا يه روز عشقولانه برامون بساز

خدايا خدايا خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

     

      

           دوستون دارم اگه دوسم دارين دعا كنين بشه. روز خوبي بشه

        

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت14:40توسط بنفشه بانو | |


سلام

من اخمالوام. اوهوم         

چون كه از صبح كه اين پسر بد رفته سر كار ديگه ازش خبرندارم. نههههههههههه از ديشب ازش خبر ندارم. به

لطف اين مخا*برات جيگر!!!      

تازشم آقا محمد خان خيلي بديييييييييييييييي (7.58) اس م اس ميدي و تمام.من كلي زود بيدار شدم تا حرف

بزنم باهات بعد فقط  يه دونه!! باشه          

تازه يه خبر داغ هم دارم براتون .من از امروز تحريم شدم شديد چون پول موبايلم اين ماه شده 78 هزار تومن بابا

فرمودند : اس م اس. حرف زدن و غيره فرت! واقعي گفتا          

چيزي هم نميتونم بگم خوب حق داره واقعا جدا از پول شارژ گوشيم اين همه هم پول تلفن خونه مياد به خاطر

نت اومدن من پس موبايلم به سلامتي مرد!!                 

و اين يعني من هم مي ميرم بدون محمد. من داغون مي شم اگه با محمد حرف نزنم خوب. ممي دونم اگه از

دوست جونيم بخوام همه چيز برام فراهم مي كنه اما خجالت مي كشم خووووووو   

خيلي هم از صبح ناراحنم .خيلي خيلي خيلي خيلي                 

اصلا ميرم معتاد ميشم.


دلگيرانه نوشت: محمدم ..................................................

راستي دوست جون خان: كتابم فراموش نشود لوفا    



+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت16:20توسط بنفشه بانو | |


سسسسسسسسسسسسسسسهلام مهلبوناي من  Hello             

امروز يه جورايي خيلي خوشحالم. يه جورايي سرحال و پر انرژي ام      

صبح كه محمدم پيام داد و بوسم كرد تا بيدار بشم اندازه يه پيام شارژ داشتم كه دادم و نرسيد       

كلي ناراحن شدم اما خوب پاشدم زندگيدم به هاني كه بياااااااااااااااااااااااااا منو ببر ددر دلم مرد     

اونم گفت بيا اينجا من ني تونم بيام بيرون

منم شال و كلاه كردم پيش به سوي خونه دوستي كه چند سال رفيقته و هنوز نرفتي خونشون                

خولاصه رفتم و خونشون پيدا كردم و رفتيم طبقه پايين خونشون كه به قول هاني خونه خودشه!! تازه اين طبقه

رو ساختن . هاني هميشه اونجاست

حرف زديم. خنديديم. گردو خورديم. هندونه.نارنگي. چايي با آبنبات هلي كه من عاشقشمممممممممممم     

همشم از دوست جونم حرف زدم.هاني يه چيزي بهم گفت كه خيلي خوشحالم كرد       

گفت: بنفشه . محمد مثه يه هديه اس مراقبش باش. از دستش نده. خيلي مهربونه اين جوري كه تو ميگي

بنفشه شايد به خاطر دل پاكته كه خدا محمد رو نصيبت كرده وگرنه اصلا تصور مي كردي يه روزي كسي رو

دوست داشته باشي كه اين جوري تو نت باهاش آشنا بشي؟ بعد مثل مامان بزرگا گفت: بنازم قدرت خدارو!!

چشام خيس شد يهو. خوشحالم كه خوشبختيم رو هه مي بينن. عشقم رو همه مي بينن. خوشبختم كه لازم

نيست تضاهر كنم به خوشبختي! هاني بغلم كرد و گفت فسقلي خانوم اينا كه گفتم قشنگ بود كه چرا اين

جوري شدي؟ اما هاني نفهميد كه گريه و شوق و عشق و شكر و سپاس همه تو چشام بود           

بگذريم راستي علووووووووووووووووووووووووووسي افتضاح بود!          

انقده علوس بيچاره رو بي ريخت آرايش كرده بودن آدم مي ترسيد            

وارد تالار كه شد من كه اخراي تالار بودم فقط چشماش رو مي ديدم!!! يه صورت ظريف و عروسكي تصور كنين

كه دو تا چشم اندازه كف دست روش باشه!!! خووووووووو بي ريخت ميشه ديگه

اين آرايشگر اخمخ نمي فهمه اين چيزارو؟ تازشم انقده سفييييييييييييييييييييييييييييد شده بود!!

كلي دلم سوخيد واسش .آخه خوب عروس خيلي مهمه ديگه همه نگاها دنبال عروس اون شب

تازشم كلي رقصيدم اما هيششششششششششكي به من شاواش نداد كه !!     حلا من دارم با علوس

مي رقصما هي مي اين به اون شاواش ميدن به من نه

منم به عروس كه دوست گفتم: خيلي فاميلاي لوس و بدي داريييييييييييييييي اوهوم            اونم هي مي خنديد      دقيقا همين مدلي!!      

بعدنشم به دوست جونيمم گفتم: قربونش برم . بهم گفت اون موقع كه برقصي همه بهت شاواش ميدن تازه

اولين نفرم عشقت بهت ميده         . پسري من عاشقتم وقتي همه خواستني هام رو مي خواي

وليييييييييي موقع خدافظي يهو پاي خوشگل نازم پيچ خورد و تا رسيدم خونه ورم كرد. كلي درد كرد كلي هم

ماماني دعوام كرد كه خوب يه دقيقه بشين. انقده نرو برقص. تازشم محمدمم هي مي گفت چشمت نزنن!!!

راسسسسسسسسسستي در راستاي خريد براي عروسي دوستم

بنده صاحب يك گردنبند با نگين مشكي. گوشواره نگين مشكي. سنجاق شينيون. رژ لب. يه پيراهن مشكي

كوتاه شدمممممممممممممممممممممممممم                                     

بابايي هم گفت: ديگه عروسي بي عروسي .اهههههههههههههههههه تو. اندزه يه عروسي خرج داري

اين روزا خوشبختي رو با همه وجودم حس مي كنم . دلم ميخواد بدووم . جيغ بزن بگم خوشششششششششششششششششششششششششششششششبختم

دلم ميخواد برم تو خيابون به همه اونايي كه مي خندن يا نارحتن يه لبخند بزنم بگم خوشبختي يعني امروز رو

داشتن . پس تو هم خوشبختي

دلم مي خواد به همه اونايي كه سرشون رو مي ندازن پايين و راه ميرن همش تو فكرن بگم:به جلو نگا كن . رو

به رو بالاي سرت . خوشبختي اون پايين نيست. دنبالش نگرد همين كه روي پاهات راه ميري. نفس مي كشي

فكر مي كني يعني خوشبختي

دوس دارم به اون پيرمرد روزنامه فروش كه هميشه خط اخم رو پيشو نيشه بگم : بابايي تو هو خوشبختي كه

تا حالا بودي و زندگي كردي و همه دوست دارن. خوشبختي كه با فروش چند تا روزنامه و اين چند تا اسكناس

ريز و درشت آروم زندگي مي كني

دلم ميخواد به مامانم بگم چه قدر خوشبخت وقتي شوهري مثل بابي من داره

به بابام بگم چه قدر خوشبخته وقتي فرشته اي مثل مامان من كنارش

به داداشي بگم خوشبختي كه دختري به اين زيبايي و ظرافت خدا بهت داده

اييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي خدا من خوشبختم وقتي عشق تو ذره ذره وجودم

زنده اس

مررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررسي خداي مهربونم .مرسي


       

       


+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت13:34توسط بنفشه بانو | |

    

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوست جوني خوشگلم

سسسسسسسسسسسسسلام دخملي هاي نازم

خوبيد جيگر طلا ها؟

منم خوبم  الان يك عدد بنفشه بانوي خوشمل تازه از آرايشگاه اومده ابرو قشنگ مي باشم              

دلم براتون تنگيده بودا

اما به دلايلي بسسسسسسسسسسسس سياسي. امنيتي. اقتصادي. اجتماعي ...... ني تونم تند تند

بيامو بنويسم خوشگلاي من.تقصير من نيست كه       

تازشم من فردا شب علوسي دعوتممممممممممم هوررررررررررررررررا .    علوسي دوستم

البته يكم سخته هاااااااااااااااااااااا آخه من حسسسسسسسسسسسساس

كلي بايد فردا خودمو كشتونده كنم.خوشمل بشم و خوشش بگذرونم ديگه     

اين روزا خيلي فكرم درگير. به همه چيز فكر مي كنم .به همه اتفاقا و حرفا. به همه اتفاقاي ريزو كوچيك كه يه

علامت سوال گنده ميشن تو ذهنم. قبلا خيلي نكته سنج و دقيق بودم. يه سالي رو خودم كار كردم تا اين

اخلاقم رو عوض كردم. خيلي اذيت ميشدم وقتي ذهنم اين همه درگير بود

بي خيالي بهترين درمان و شيوه بود و اينكه خودتي بزني به اوووووووون راه!!!!!!!!

اما اين روزا دوباره درگيرم با خودم! با سوالام. چرا؟ چرا؟ چرا؟

اين روزا به اين فكر مي كنم كه خوشبختم چون كسي كنارم كه همه حساش رو به زبون مي ياره    

. هيچ وقت

حس كمبود نداشتم . شاعرانه ترين و قشنگ ترين واژه هارو به كار مي بره وقتي من مخاطبشم       

از اين همه فاصله شبا منو مي كشه تو بغلش. مي بوسم. برام حرف ميزنه تا بخوابم    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com     

دلواپسي هاش رو. دلنگرانيهاش. عشقش.مهربونيش. دلخوريش ذوق كردنش رو همه همه رو بهم ميفهمونه                     

برام كتاب پست مي كنه. كارت پستالاي مينياتور استاد فرشچيان رو برام پست مي كنه. شعرام رو استادانه

نقد مي كنه. بهم گوش ميده. منو ميشنوه. مي فهمه. به جرات ميگم تو دنياي من كسي جز محمد نم يتونه

منو بفهمه. كافيه يه جمله بگم و اون تو هزار توي ذهنم پرواز مي كنه         

دوسش دارم. اون قدر كه اندازه اي و شكلي براي دوستداشتنم نمي تونم متصور بشم            

صبا كه با بوساش بيدارم مي كنه تو خيالم محكم بغلش مي كنم  و يه لب 30 ثانيه اي گنده ازش مي گيرم! تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com     

عشقولانه هاي زندگي دونفرمون رو دوست دارم .            

وقتي ميري سينما حسوديم ميشه و بهت ميگم و تو جواب همه حسوديام ميگي من مال تو حسود من

دلم مي لرزه.   وقتي بستني مي خوري بهت ميگم خيليييييييييييييي بدي منم مي خوام ميگي: منم تورو

مي  مي خوام شيمكوئه من .  وقتي ميگي دوس دارم رو كاناپه باشم و تورو بكشم تو بغلم و باهم فيلم

ببينيم من اينجا ميميرم از خوشحالي داشتنت        

وقتي صبح زود روزي كه قرار استراحت كني ميري بيرون و كلي ميگردي تا پاستيلايي كه دوس دارم برام بخري

من عاشقت ميشم  I Love You          

وقتي حساسي كه حتما بهترين چيز رو برام بخري مي پرستمت

وقتي پشت ميز ميشينيم تا نهار بخوريم و تو با دستمال كاغذي ميز رو. جلوي دست من رو پاك مي كني .

شكر ميكنم خدا رو كه تورو بهم داده         

وقتي مي خوام برم ارايشگاه ميگي تو زيباتريني . همون لحظه با همه وجود م يخوامت            

وقتي قهر ميكنم. ناز ميكنم . لوس ميشم تو عاشق تر ميشي

وقتي فيلم مي بينيم و هر وقت نگات مي كنم مي بينم داري منو نگا مي كني

وقتي هر با ريه شاخه گل رز خوشگگگگگگگگگگگل برا مي ياري             

وقتي اون قد خوبي كه همه چيزو ميتونم بهت بگم

وقتي اون قدر ........................

اينا همه عاشقانه هاي زندگي دونفره ماست كه من دوسشون دارم

همه اين عاشقانه ها رو دوست دارم و قدرشون رو مي دونم. آره بهترين منو مردمن قدر بودن و عشقت رو خوب

مي دونم

همه اينا يعني تو دوسم دارم. يعني عاشقيم. يعني هميشه هستي

همه اينا يعني مهربونيييييييييييييييييييييييييييييي. مهربون مني

يعني مال خود خود خود خودمييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي       

محمدم .عزيز دلم. خوب من. گل من. زنبورك من. شيرين من .

قدر لحظه لحظه هاي زندگيمون رو مي دونمممممممممممممممممممممممممممممممم

آخ كه من عاشششششششششششششششششششششششششششششقتم پسر

دلم برات تنگوليده ها شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددديد

عشقولانه نوشت:  باوركن ترو از پاستيلام بيشتر دوست دارم. به خداااااااااااااااااااااااااااااا   

                                                    بووووووووووووووووووووووووووس نازنين من


براي هلن نوشت: عزيز دلم اصلا پستات رونمي تونم باز كنم .پسوردت رو عوض كردي آيا؟

شيرين نوشت: شيرين جونم من هميشه بهت سر مي زنم خانومي مطمئن باش مي خونمت

آلما نوشت: خواهري مهربونم هر بار كه مي يام مي خونمت و كلي هم دوست ميدارم

گيتي نوشت: من عاششششششششششششششششقتم دخملي ناز

سانيا نوشت: خانومي نرم و نازك من تو هم كم پيدايي مثل من . خوبي خانومي؟

و براي همه نوشت: به خدا همتون رو مي خونم و دوستون دارم اونم خيلي خيلي زياد

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت13:53توسط بنفشه بانو | |




مي سپارم خودم را

به تقديري دور

 قدم ميزنم

ميان بهت

سرخوشم!!

مي دانم كه نمي دانم

نامعلوم را

دور را

دير را

شايد و اگر را

همه را

خوب مي دانم

من قدرت بي انتهاي عشق را

خوب مي دانم

اما نمي دانم كه مي دانم  نمي دانم

سرخوشم

مي گذرم

از روزهايي كه

چون لحظه هايم مي گذرند

دلگيرم

از نيلوفري

كه درونم زنده است

از بنفشه اي

كه بر چين دامنم مي رقصد

دلگيرم

از خودم

كه خودم نيستم

دلگيرم از تو

كه نيستي

از آغوش خالي و سردم

دلتنگم

از آرزوهاي دوتايي

دلتنگم

نه.. دلم

گرفته شايد

از اين عدد زوج

كه بوي تنهايي دارد

دلم گرفته از خودم

از نيلوفر پنهان

از نيلوفر

از خودم

نيلوفري سرشار

نيلوفري تهي

ديروز و امروز

چه ديروزي بود

من

  عشق را مي دانم

تو را هم خوب مي دانم

رهايي عشق را

خوب مي دانم

عشق ........


عشق نه دوستداشتن را دوست تر دارم. دوست داشتني به قيد براي تو

كمي دلگيرم و كمي دلنازك و كمي دلم گرفته و هر چه مي كشم از اين دل كافر و .. است كه بيچاره ام كرده

روزهايتان سرشار عطر آغوش كسي كه دوستش داريد

لحظه هايتان مملو از بخند. نگاه. شانه.بوسه.دست.رها رها رها



دوستون دارم

اسمم تو مكتوبم بود اما همون اسم قبلي صدام كنين لطفا

ببخشيد كه نمي تونم كامنت بزارم همتون رو مي خونم و به يادتونهستم

برام تو اين روز قشنگ دعا كنين .انشا الله به حق همين روزقشنگ و عزيز هر چي آرزو دارين بهش برسين



مهربانوي خوشگلم الهي كه خوشبخت بشي و در پناهش هميشه شاد

خانومم علوسيت مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارك

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت10:38توسط بنفشه بانو | |




چند وقت پيش شايد يك سال پيش اين مطلب رو تو مجله موفقيت كه هميشه مي خونمش خوندم يادمه او رو بي اختيار اشك ريختم


امروز خيلي اتفاقي تو وب ده سال انتظار خوندمش. مي زارمش شما هم بخونيد

براي پرستوي عزيز: دوست خوب و خواننده خاموش وبلاگم. عزيزم من اگر كامنت رو خصوصي براي شميم

نزاشتم دقيقا م يخواستم كاري رو بكني كه كردي يعني بياي و برام بنويسي. خانومي اينجا يا بهتر بگم وبلاگاي ما

پر از حرفاي خصوصي ماست اگه كسي بايد بگه خواننده منه  يا يكي ديگه و بر حسب اعتماد به ما بهش پسورد بدن قشنگ نيست

گلم قلم خوبي داري. روون مي نويسي و ساده بااعتماد به نفس بنويس بزار اين رابطه دو طفه شكل بگيره.

تو ماهارودوسداري خوب وقتي برامون بنويسي ما هم تو رو دوست خواهيم داشت

خانوم خوشگله بنويس نوشتن اولين راه ارتباطي آدما بوده و به عقيده من قشنگ ترينشون هست

از اين به بعد منتظر كامنتاي نازت هستم.اين جورياعتماد شكل مي گيره.بووووووووووووووووووووووووس


داستان

 

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد. دوباره سايه رنجش و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد. هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت مي کردم. موضوع اصلي اين بود که من مي خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم, از من پرسيد چرا؟! اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي.اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دايم گريه مي کرد و مثل باران اشک مي ريخت, مي دونستم که مي خواست بدونه که چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختي مي تونستم جواب قانع کننده اي براش پيدا کنم, چرا که من دلباخته يک دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غريبه شده بوديم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم که اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من کرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.


بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا مي افتاد. فرداي اون روز خيلي دير به خونه اومدم و ديدم که يک نامه روي ميز گذاشته! به اون توجهي نکردم و رفتم توي رختخواب و به خواب عميقي فرو رفتم. وقتي بيدار شدم ديدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتي اون رو خوندم ديدم شرايط طلاق رو نوشته. اون هيچ چيز از من نمي خواست به جز اين که در اين مدت يک ماه که از طلاق ما باقي مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در اين مدت يک ماه تا جايي که ممکنه هر دومون به صورت عادي کنار هم زندگي کنيم, دليلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آينده امتحان مهمي داشت و همسرم نمي خواست که جدايي ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! اين مسئله براي من قابل قبول بود, اما اون يک درخواست ديگه هم داشت: از من خواسته بود که به ياد بيارم که روز عروسي مون من اون رو روي دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در يک ماه باقي مونده از زندگي مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روي دست هام بگيرم و راه ببرم. خيلي درخواست عجيبي بود, با خودم فکر کردم حتما داره ديونه مي شه. اما براي اين که اخرين درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتي اين درخواست عجيب و غريب رو براي "دوي"تعريف کردم اون با صداي بلند خنديد گفت: به هر بايد با مسئله طلاق روبرو مي شد, مهم نيست داره چه حقه اي به کار مي بره. مدت ها بود که من و همسرم هيچ تماسي با هم نداشتيم تا روزي که طبق شرايط طلاق که همسرم تعيين کرده بود من اون رو بلند کردم و در ميان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم هاي دست و پاچلفتي رفتار مي کرديم و معذب بوديم.


پسرمون پشت ما راه مي رفت و دست مي زد و مي گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه مي بره. جملات پسرم دردي رو در وجودم زنده مي کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و از اون جا تا در ورودي حدود 10متر مسافت رو طي کرديم. اون چشم هاشو بست و به آرومي گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هيچي نگو! نمي دونم يک دفعه چرا اين قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمين گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشين شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمي راحت تر شده بوديم, مي تونستم بوي عطرشو استشمام کنم. عطري که مدتها بود از يادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافي توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که نديدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود,لابه لاي موهاش چند تا تار خاکستري ظاهر شده بود! براي لحظه اي با خودم فکر کردم: خدايا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتي اون رو روي دست هام گرفتم حس نزديکي و صميميت رو دوباره احساس کردم. اين زن, زني بود که 10 سال از عمر و زندگي اش رو با من سهيم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صيميت داره بيشتر وبيشتر مي شه, انگار دوباره اين حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ مي گيره. من راجع به اين موضوع به "دوي" هيچي نگفتم. هر روز که مي گذشت برام آسون تر و راحت تر مي شد که همسرم رو روي دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوي تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب مي کرد. يک روز در حالي که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هيچ کدوم مناسب و اندازه نيستند.با صداي آروم گفت: لباسهام همگي گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توي اين مدت چه قدر لاغر و نحيف شده و به همين خاطر بود که من اون رو راحت حمل مي کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب مي شد. گويي ضربه اي به من وارد شد, ضربه اي که تا عمق وجودم رو لرزوند. توي اين مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب مي شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم اين منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگيره و راه ببره تبديل به يک جزء شيرين زندگي اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بياد جلو و به نرمي و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسيدم نکنه که در روزهاي آخر تصميم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.


 همون مسير هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشيمن و در ورودي.دستهاي اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمي اون رو حمل مي کردم, درست مثل اولين روز ازدواج مون. روز آخر وقتي اون رو در اغوش گرفتم به سختي مي تونستم قدم هاي آخر رو بردارم. انگار ته دلم يک چيزي مي گفت: اي کاش اين مسير هيچ وقت تموم نمي شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالي که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام اين سالها هيچ وقت به فقدان صميميت و نزديکي در زندگي مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگي کردم, وقتي رسيدم بدون اين که در ماشين رو قفل کنم ماشين رو رها کردم, نمي خواستم حتي يک لحظه در تصميمي که گرفتم, ترديد کنم. "دوي" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمي خوام از همسرم جدا بشم! اون حيرت زده به من نگاه مي کرد, به پيشانيم دست زد و گفت: ببينم فکر نمي کني تب داشته باشي؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدايي رو نمي خوام, اين منم که نمي خوام از همسرم جدا بشم. به هيچ وجه نمي خوام اون رو از دست بدم. زندگي مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا يک ماه گذشته هيچ کدوم ارزش جزييات و نکات ظريف رو در زندگي مشترکمون نمي دونستيم. زندگي مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر اين که عاشق هم نبوديم بلکه به اين خاطر که اون رو از ياد برده بوديم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمايت خودم داشته باشم. "دوي" انگار تازه از خواب بيدار شده باشه در حالي که فرياد مي زد در رو محکم کوبيد و رفت. من از پله ها پايين اومدم سوار ماشين شدم و به گل فروشي رفتم. يک سبد گل زيبا و معطر براي همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسيد: چه متني روي سبد گل تون مي نويسيد؟ و من در حالي که لبخند مي زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم مي گيرم و حمل مي کنم, تو روبا پاهاي عشق راه مي برم, تا زماني که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت12:45توسط بنفشه بانو | |


بند بند وجودم درد ميكنه. سرما تا مغز استخونم نفوذ ميكنه

روي مبل نشستم و پتو رو كشيدم روم .پاهامو جمع كردم تو تنم و فقط يه ذره از دستم بيرون و دارم باهات حرف

ميزنم . يعني اس م س ميدم

يه عالمه حرف دارم . يه عالمه سوال . يه عالمه اضطراب

از وقتي گفتي آخر پاييز بهم ميگي . قطعي حرف ميزني دلم لرزيد. ترسيدم. هول كردم. ذوق كردم.جيغ كشيدم

يه دنيا حس كه سرازير شد تو وجودم

حالم بد . مريضم . مي دوني اين روزا چه قدر بي تاب ميشم وقتي اين درد لعنتي مي پيچه تو وجودم

دستم درد مي كنه.هروقت فكر وخيال مي كنم .هر وقت عصبي ميشم درد مي گيره

ازت سوال ميكنم.مي خوام جوابم رو بدي چون برام مهم .  كار داري . جواب ميدي و كار مي كني. ميفهمم

داري كاري انجام ميدي اما خودخواهم سوال من مهمتر

از قضا يه اس مهمت نميرسه به من.(دود ميشه ميره هوا) و تو ميري بيرون چون كار داري

دلم مي شكنه. دلم ميگيره اين جور وقتا بدتر از هميشه ام. دل نازكم. دست من نيست اونيكه خلقم كرد

اوني كه زن آفريد منو. اوني كه از جنس شبنم و ياس آفريد منو دلمو نازك آفريد

مي شكنم بي صدا . دورم شلوغه و من تنهام. چه حس مزخرفيه وقتي بين چند نفر تنهايي چنگ مي ندازه به وجودت

تو مال مني اينو با همه وجود حس ميكنم . مي خوام مال من بموني اينو با همه وجودم مي خوام. م يخوام همه

كارايي كه دوس داريو سر زنده نگهت ميداره انجام بدي

م يخوام مثل قبل داستان بنويسي. شعر بگي. مي خوام مقاله بنويسي. نقد كني. سمينار و جلسه و ميز گرد

بري . م يخوام بدرخشي . مي خوام همه بدونن اوني كه پارسال مقالش برگزيده شد تو بودي تويي كه مال

مني. تويي كه مال مال مني

من همه اينارو م يخوام . اما تنهايي و دور شدن رو نمي تونم كه بخوام

از همديگه دلخوريم

من شروع كردم گله كردن. اما عزيز دل بنفشه. بهترين من. خوب من . ازت خواستم اون حرف رو نزني .گفتم :

منظور من نيست و مثال زدم برات كه اگه بخوايم اين جوري برداشت كنيم از حرف هم پس تو هم به من گفتي

دروغ مي گم!! اما باز دوباره تو اس بعدي همون حرف روزدي.(دود شد رفت هوا) برا همين بود كه ناراحت شدم

چون ازت خواستم تكرارش نكني.چون برا خودم حلش مي كردم. ميگفتم: اس م س خوندنش شايد سخت

باشه. شايد لحن خوندنمون اشتباه بوده. اما تكرارش قشنگ نبود. من اشتباهم رو تكرار نكردم تو پيام بعد

مي دوني چيه محمد نود درصد دلخوري هاي ما تو دوراني پيش مياد كه من به خاطر وضعيت جسميم عصبيم

و بارها اينو بهت متذكر شدم اما تو فراموش ميكني

هميشه ازت هر چي خواستم. هر كمكي كه خواستم . هر همفكر كه خواستم بودي. هميشه باهام بودي

كنارم بودي. ازت م يخوام اين روزا هم كنارم باشي

دوباره تو بودي كه اومدي اس دادي بعد دلخوريمون

من بي نهايت ازت ممنونم

مي دونم سخت شروع كردن.من توانش رو ندارم اما تو هميشه عاشق تر بودي

دلم هواي بوسيدنت رو. مي خوام سرم رو بزارم رو شونت . تو رانندگي كني و با هم فقط بريم بريم و بيرم

مي خوام با هم بخنديم. مي خوام با اون چشاي شيطونم نگات كنم

مي خوام هي تند تند بوست كنم


آقايي من . همدم من. مهربون من . دوستدارم

مغرور نيستم اينو هيچ وقت بهم نگو حتي تو دلت

سختم . همين


                                        بنفشه بدون تو مي ميره ها

                                 اگه مردم خونم افتاد گردنت نگي نگفته بودي

                                                  خدا جوني:فوت كن بزار اخر پاييز زود برسه

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت13:8توسط بنفشه بانو | |